تبلیغات
انسان نوشته.... - آغاز ماجرا...

آغاز ماجرا...



همه چیز از آنجا شروع شد

که خداوند خدا تصمیم گرفت مرا به سفر بفرستد

سفر به دنیایی دیگر

مقصدم زمین بود

موقع رسیدن تنها گریستم

هنوز نرسیده

دلتنگ بودم

دلتنگ خداوند خدا

پشیمان شده بودم

خواستم برگردم

اما

اما

بالهایم!!

بالهایم دیگر نبودند

و من باز گریستم

و این چنین اشک شد همسایه ی دیوار به دیوار چشمهایم

پ ن :"من اختیار نکردم

پس از تو یار دگر

به غیر گریه

که آن هم به اختیارم نیست"

استاد شهریار



[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ بی نام گمراه ]

[ نظرات() ]